محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5257
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و آستينهاى كوتاه داشت . بر استرى مىنشست كه طنابى داشت با لگام آهنين و غلامش را پشت خودش سوار مىكرد . گويد : پس رشيد عمر را بر خراج و املاك و جنگ مصر گماشت . عمر گفت : « اى امير مؤمنان آن را عهده مىكنم به يك شرط . » گفت : « چيست ؟ » گفت : « اجازهام با خودم باشد كه چون ولايت را سامان دادم باز آيم . » گويد : رشيد اين را پذيرفت و عمر سوى مصر رفت . موسى بن عيسى از ولايتدارى عمر خبر يافت و منتظر آمدن وى بود . عمر بن مهران بر استرى بود كه وارد مصر شد ، غلام وى ابو دره نيز بر استرى كند رفتار بود ، سوى خانهء موسى بن - عيسى رفت كه كسان به نزد وى بودند ، وارد شد و پايين مجلس نشست و چون اهل مجلس پراكنده شدند موسى بن عيسى به دو گفت : « اى پير حاجتى دارى ؟ » گفت : « بله ، خداى امير را قرين صلاح بدارد . » آنگاه برخاست و نامه ها را به دو داد . گفت : « ابو حفص مىآيد ، خدايش زنده بدارد . » گفت : « من ابو حفصم . » گفت : « عمر بن مهران تويى ؟ » گفت : « آرى . » گفت : « خدا فرعون را لعنت كند كه مىگفت : مگر ملك مصر از آن من نيست ؟ » گويد : آنگاه موسى كار را به دو تسليم كرد و حركت كرد ، عمر بن مهران به ابو دره غلام خويش گفت : « هديه اى كه در كيسه جاى نگيرد مپذير . » گويد : كسان هديه هاى خويش را مىفرستادند . آنچه را تحفه بود نمىپذيرفت ،